قریه و کرکترها

در مورد قریه:

این قریه در یک دره که اطراف آن را یک سلسله تپه هادر بر گرفته است،  موقعیت دارد. تقریبآ 100 کیلومتر به طرف جنوب این قریه یک کوه سفید پوشیده از برف  به چشم می خورد. از این کوه برف پوش یک دریای خورد و خروشان سرچشمه گرفته که این قریه را دو تقسیم کرده است. زمین های هردو قریه از این دریا متضرر میشود. در وقت چوب گیری مردم هردو قریه قربانی این دریا میشوند.

اندازه زمین زراعتی این قریه تقریبآ 100 جریب و اندازه کلی آن به طول 800 متر و عرض  500 متر میباشد.

در زمان حکومت ظاهر شاه نفوس این قریه نسبتآ کمتر بود، زندگی مردم بسیار ابتدایی بود، هیچ کسی از یک یا دو جوره کالا زیادتر نداشت و خوراک مردم عمومآ نان جواری و گندم، شوله، قوروت و در زمستان گوشت گوسفند بود. مردم این قریه غیر از جواری، گندم و جو به کاشت  تخم های دیگر آشنا نبودند.

زمینه کار نبود و در وقت ضرورت مردم زمین های خود را گرو می دادند ویا  میفروختند. پهلوی تپه یک مکتب ابتداییه بود، مردم به  تعلیم و تحصیل علاقه ای  نداشتند. پولیس شاگردهای غیرحاضر را به زور به مکتب روان می کردند. جوانان پیسه را ذخیره میکردند و برای تجلیل جشن آزادی به کابل میرفتند. بین مردم محبت بود و مردم یکجا میله میکردند.

با آمدن نظام جمهوری توسط سردار محمد داود خان قریه یک اندازه ترقی کرد. دولت تخم های اصلاح شده و کود کیمیاوی توزیع کرد وهمچنان زمینه کار در پروژه های زراعتی  برای مردم بیرون از قریه را مساعد کرد. به یک تعداد از مردم غریب مانند کاکاهای سلطان، در پروژه های زراعتی زمین رایگان داده شد و همچنان یک تعداد از جوانان برای تحصیلات ملکی و نظامی به کشورهای خارجی فرستاده شدند.

در زمان حکومت نورمحمد ترکی و حفیظ الله امین از مردم مالدار زمینشان را  گرفته و بین مردم غریب توزیع گردید. این کار در بین مردم قریه منازعاتی را بوجود آورد که تا حکومت مجاهدین دوام پیدا کرد. مردم قریه از رژیم کمونیستی نفرت داشتند و به شکل چریکی به حکومت صدمه میرساندند.  وقتی که حکومت کسانی  را دستگیر کرد یا کشت و یا ناپدید کرد، حساسیت مردم بیشتر شد و مقاومت ایشان ادامه یافت. حکومت خانه های مردم را بمبارد کرد، یک تعداد از مردم قریه به کشور های همسایه مهاجر شدند و یک تعداد ایشان به مناطق دیگرافغانستان کوچ کردند.

با آمدن عساکر اتحاد شوروی مردم قریه برای حفاظت ازخاک وطن به شکل اشکار جهاد را آغاز کردند که در نتیجه یک تعداد از مردم قریه شهید و یک تعداد آنها هم معلول شدند.

بعد از کامیابی جهاد، مردم قریه از کشور های همسایه به وطن بازگشتند، هر فامیل با چندین فامیل های کوچک تبدیل شده بود. آنها خرابه های خانه های سابق خود را آباد کردند و زندگی عادی خود را آغاز نمودند. زندگی  درمهاجرت در مردم قریه تغییرات مثبت آورد، مردم در کشور های همسایه تعلیم و کسب آموختند.

در جنگ های داخلی مردم قریه زیاد رنج دیدند، کسانیکه همرای دیگران منازعه داشتند با گروه های مسلح یکجا میشدند تا مقابل یکدیگربجنگند. زندگی و ناموس مردم محفوظ نبود، دختران کم سن و سال با مردهای پیر عروسی می کردند.

با آمدن رژیم طالبان مردم قریه از ظلم افراد مسلح نجات یافتند اما قریه با خشکسالی روبرو شد، مردم قریه غریب شدند، درخت های جنگل را زدند و بخش زیادی از همان زمین های زراعتی به زمین های غیر قابل کشت مبدل شد. به علت ضعف در تعلیم و نبود کار، مردم قریه بار دیگر به گونه های مختلف مجبور به  هجرت از قریه به کشور های همسایه و خارجی شدند.

با آمدن حکومت فعلی عده ای  از فامیل هایی که 30 سال قبل هجرت کرده بودند به کشور بازگشتند. حالا این قریه به  شکل سابق خود نیست و مردم آن مانند مردم شهر دسترسی به تکنالوژی دارند.

واقعه های مهم قریه:

۱.یک سال سیلاب دریا، جان شش نفراز مردم قریه را گرفت و زمینشان را خراب نمود

۲.در زمان روسها دو،سه خانه این قریه بمبارد شد

۳.در زمان جنگ های داخلی جابر خان به زور یک دختر 16 ساله را به نکاح گرفت

۴.در زمان طالبان در قریه خشکسالی بود و به علت جنگ بر سر آب، دو نفر قریه زخمی شدند

صنوبر خان یک ریش سفید محترم و مشهور این قریه بود و بعد از جابر خان دومین کسی بود که بیشترین زمین را در قریه داشت. مردم قصه های سخاوت و دینداری او را میکنند. حکومت ترکی از جانب او احساس خطر می کرد و در نتیجه خانه او را بمبارد کرد. به فامیل آنها کدام صدمه جانی نرسید واو همراه با زن، دو پسر یعنی اکرم خان و بهرام خان (پدر زرلشت) و زن پسر خود (گل پری) به کشور همسایه هجرت کردند.

آن زمان (33 قبل از امروز) اکرم خان 20 سال عمر داشت و پسرش (خداداد) دو ساله بود. پدر زرلشت (بهرام خان) ده ساله بود. بعد از چهار سال صنوبر فوت کرد و بهرام خان شش سال بعد از فوت پدرش با نازو عروسی کرد. یک سال بعد زرلشت به دنیا آمد، مجاهدین کامیاب شدند و اکرم خان و بهرام خان  به کشور خود عودت کردند. آنها پنج سال در قریه زندگی کردند و پس از آمدن طالبان صنوبر خواست که  برای کار و تعلیم دخترش پس هجرت کند. جابر خان با او جنگ کرد و بالاخره زمین خویش را تقسیم کرد. بهرام خان زمین خود را به مسافر خان به نصفه داد، هجرت کرد و در کشور همسایه پهلوی سلطان زندگی میکرد. یگان وقت با دخترش و نازو به قریه میامد و زمین خود را میدید. زرلشت مکتب را تا صنف شش رسانده بود که صنوبر در یک حادثه ترافیکی فوت کرد. نازو و زرلشت تا یک سال دیکر هم مهاجر بودند، نازو مکتب را ترک کرد و خیاطی را تازه یاد میگرفت که

در مورد کرکترها:

اکرم خان:

مرد تقريباً 50 ساله، جنجالی و لجوج است. افکار و نظريات خود را بهتر از نظريات ديگران می داند، و يگانه آرزويش داشتن جايداد و دارای فروان است و می خواهد تمام اختيارات قريه بدست وی باشد. زن دارد ولی خانمش در درامه نقش بازی نمی کند.

خداداد:

مرد 35 ساله و پسر بزرگ اکرم خان است. شخص ساده و بی جرأت است، شوق و علاقمندی به زعامت، بزرگی و ملکی ندارد، مصروف پيشۀ دهقانی بوده و پدرش به وی در کارهای روزمرۀ زندگی و ديگر امور حق نظر و تصميم گيری نمی دهد. صاحب زن و فرزند است، اما خانم و فرزندانش در درامه نقش ندارند.

حليمه:

خانمی است 45 ساله و بيوه برادر اکرم خان؛ پسر ندارد و فقط يک دختر (بنام زرلشت) دارد. غم و رنجهای دنيا بر وی تأثير عميق گذاشته است. به آرامی صحبت می کند.

زرلشت:

دختر 24 ساله، هوشيار و زيبا روی. درس هايش را به علت مرگ پدر و مواجه شدن با مشکلات ديگر ترک نمود. خياطی، گلدوزی و خامک دوزی را ياد دارد، و از همين طريق درآمدی کمی دارد. از اينکه پدرش فوت کرد و نتوانست از زمينش استفاده ببرد خونجيگر می شود و آرزو دارد که مانند ديگر مردم قريه صاحب باغ و خانه باشد و خودش در امور زمين شان تصميم بگيرد.

نواب:

مرد 50 ساله با اقتصادی خانوادگی نسبتاً خوب؛ يک زن (بنام هاجره) و يک پسر بنام جميل دارد.

هاجره:

خواهر 40 ساله حليمه؛ زن زيرک و چالاک؛ يگانه آرزويش اينست که زرلشت را برای پسرش، جميل، به زنی بگيرد.

جميل:

جوان 25 ساله، هوشيار و توانمند است. جديدا از پوهنحی زراعت فارغ شده است. دلش برای مردم بی سواد و بيکار قريه می سوزد. آرزو دارد که قريه اش پيشرفت کند و از منازعات پاک باشد. با قريه محبت بی انتها دارد، و به همين دليل دوست ندارد در شهر وظيفه بگيرد.

سلطان:

برادر 40 ساله هاجره و حليمه است. آدم حليم و دلسوز است؛ جنگ و منازعات را دوست ندارد. گپ های سخت ديگران را تحمل می کند. به زودی احساساتی نمی شود. شخص با حوصله و صابر است.

 در این وقت اکرم خان آمد و هردو آنها را با خود به خانه خود آورد.