قسمت شصت و یکم (Episode 61)

در صحنه‌ اول درامه می‌شنویم که مردم قریه بعد از ادای نماز جمعه از مسجد بیرون میشوند و باهم در حال گفتگوهای دوستانه اند که دفعتاً صدای انفجار شنیده میشود. در صحنه‌ دوم متوجه میشويم که زرلشت بعد شنیدن انفجار بی‌هوش میشود و زهره، دختر خوردسال سلطان، از اطاق بيرون میرود تا گويا ببيند در بيرون چه اتفاقی رخ داده است. در صحنه‌ سوم میشنويم که سلطان بعد از داخل شدن در اتاقی که مردم برای داینمو اعمارکرده اند متوجه میشود که صدای انفجار مربوط به انفجار کدام بم نی بلکه در اثرانفجار کپسول گاز در اتاق داینمو صورت گرفته است. بالأخره در صحنه‌ چهارم میشنويم که دخترک سلطان – زهره – از پدرش می‌خواهد کتاب رهنمای داینمو را با صدای بلند بخواند.